|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
بامدادان ياري خبر آورد چه نشسته اي كه طايفه حراميان و طراران, زنجير گسسته اند و راه را يكسويه تاخته اند با فرمان بريده. نه حرمت علم نگهداشته اند و نه رسم ميهمان نوازي بجا آورده. چونان مغولان, ميوه جهل بر خوان خشونت نهاده اند و عربده كشيده اند و كراهت درون بر كوي و برزن هويدا كرده اند. و اين بيداد همه بر پاكترين جوانان اين ديار رانده اند كه جرمشان آموختن علم است و پيمودن طريق صلاح و بيداري.
سراسيمه راهي شدم بسوي كويي كه سالها مامن و ماوايم بود و اغلب خاطرات دوران جوانيم زائيده روزها و شبهاي آنجاست. زميني كه تخم تلاش را به ميوه معرفت مي رساند و افريت جهل را از دل مي زدايد و پر است از عشق و معرفت و صفا و دوستي. به پاس سابقه’ الفتي كه با گلها و درختانش دارم و به ياد رازهايي كه با شمشادهايش گفته ام و لحظات پاكي كه دراز كشيده بر چمنهايش بر آسمانهاي خيال سفر كرده ام و به ياد دوستي هاي زيبايي كه آنجا پا گرفت, چون خانه به تاراج رفته گان, بي قرار و پرشتاب خود را به ديار يار رساندم.
هرچه از ناپاكي و شقاوت ديو سيرتان شنيده بودم, يك بود از هزاران كه زبان و قلم را ياراي بيان اين ستم نيست. جمعي از ياران كهن ديدم سر بسته و رخ خسته و دل شكسته ولي از پاي ننشسته كه پاسبان حرم علم و عشق بودند. همه ساختمانهايي كه به تاراج سياه رفته بودند را نيك مي شناختم و در اغلبشان ايام گذرانيده بودم. ديدن آن صحنه هاي روان فرسا, قدرت حركت از اندام آدمي مي ستاند و بغضي عميق بر گلو مي فشرد.
انصار ابوجهل به خيال باطل به كشتن چراغ آمده بودند و انتقام از هشياري و تاراج ثروتي كه گفته بودندشان از آنسوترها آمده و ندانستند "چراغي را كه ايزد برفروزد--هرآنكس پف كند ريشش بسوزد".
روز ديگر نيز ميعادگاه همانجا بود. اينبار ولي درها گشاده بود و انبوهي درون حرم. جمعي بر خوان گسترده نشسته و به خوشه چيني و سابقه سازي مشغول تا از آن نمد كلاهي بدوزند. گروهي مردم عادي نيز با اهل و عيال به تماشا و جمعي به تفرج مشغول. دستفروشي يخمك مي فروخت و ديگري پشمك و كاسبيشان پر رونق, آنطرفتر نيز بساط سخنراني گرم و عده اي با شعف فراوان حنجره مي دريدند. خلاصه زندگي با شور و شوق در جريان بود. اما قربانيان اصلي آرام و دم فرو بسته گوشه اي نشسته و هر يك با حيرت به سويي چشم دوخته كه اين بيداد چيست و دادگر كيست.
و اينك كه چهار سال از آن روزها مي گذرد, هر كس به فراخور توان و مهارتش در بندبازي, هرچه توانست از اين آب ماهي گرفت و توشه ساخت در حالي كه داد مظلومان به جايي نرسيد و همچنان بند ظالمان زينت بازوان رعنايشان است.
در حالی که دنده رو چاق ميكرد نفس عميقي كشيد و گفت " آره جوون, اون موقه همين جوري نبود كه هركي از ننش قهر كنه بره و كار سياسي بكنه, كار حساب و كتاب داشت, راه و رسم داشت". زندان قصر رو كه رد كرديم, نگاه سنگيني به در اصلي انداخت, سري تكون داد و دوباره نفس عميقي چاشني حرفاش كرد و گفت: "ما خيلي واسه پير احمدآباد فعاليت كرديم".
هوا سرد بود و ابرا هر لحظه براي باريدن مصمم تر ميشدن. از يكي دو روز پيش كه بابا و مامان از شهرستان اومده بودن تهران, بنا شده بود كه اونروز رو بريم خونه’ عمه. زنگ زده بوديم و خبرشون كرده بوديم. مقصد حوالي ميدون محسني بود. من زودتر اومده بودم بيرون تا يه خطي دربست كنم. راننده, پيرمرد آراسته اي بود و ظاهرش به كرايه كشا نمي خورد. سر صحبت رو اون باز كرد و از خاطرات سالهاي دور و از حوادث سال 32 و سالهاي بعدش مي گفت. سر عباس آباد كه رسديم يه آخونده رو ديديم كه تو سرما منتظر ماشين بود. به نظر ميرسد كه خيلي وقته كه منتظره. پيرمرد نگاه معني داري كرد و ادامه داد: " هميشه به بچه هاي خط سفارش مي كنم كه اين بيجاره ها رو سوار كنن. اگه اين از اون دزداش بود, يه ماشين حسابي با راننده داشت و تو اين سرما اينجوري نمي لرزيد". تابلوي مير داماد رو كه ديديم پيرمرد رسيده بود به دوره’ تبعيد مصدق," هر هفته با بعضي از مصدقياي قديمي مي رفتيم احمدآباد بهش سر مي زديم. آخرين باري كه مصدق رو ديدم, با عصاش به زمين اشاره كرد و گفت: هر كاري كردين مواظب اين باشين". آهي كشيد و با لبخند تلخي ادامه داد: "افسوس كه من اون موقه منظور پير و مرادمون رو نفهميدم. ولي چند نفر ديگه كه همرامون بودن حرفشو گرفتن و رفتن هرچي پول داشتن زمين خريدن. حالا همشون از دم كلفتاي پايتختن و كلي ملك و املاك دارن, ولي ما همچنان هشتمون گروي نهمونه و محتاج يه لقمه نون". ديگه رسيده بوديم. كرايه رو حساب كردم و پياده شديم. باد سردي مي اومد و سرماي هوا رو تا مغز استخونم هدايت مي كرد. در حالي كه برجاي بلند و ماشيناي آخرين مدل رو نگاه ميكردم حرفاي پيرمرد تو ذهنم رژه مي رفتن.
شمع چون دعوت كند وقت فروز - جان پروانه نپرهيزد ز سوز (مولوي)
ديرگاهي است كه شعرا و ادباي پارسي گوي براي بيان و شرح رابطه’ عاشق با معشوق و مراحل مختلف عشق, از تمثيلات و تشبيهات متعدد در كنار داستانها و حكايتهاي عاشقانه بهره گرفته اند. عاليترين مرحله’ عشق يا شهر آخر از هفت شهر عشق, مرحله’ فناست. در اين مقام, عاشق هستي و هويت خويش را از كف داده و در معشوق حل ميشود. اغلب شعرا و سخنوران در دوره هاي گوناگون, رابطه پروانه با شمع را به زيبايي تمام جهت بيان اين معنا بكار برده اند. در جهان واقع, بعضي گونه هاي خاص از حشرات بسوي پرتوي كه در تاريكي نورافشاني ميكند جذب ميشوند. اين حشرات گاهي تا بدانجا به منبع نور نزدك ميشوند كه حرارت يا شعله’ آتش در جانشان مي گيرد. مشاهده جان باختن رقت انگيز اينان الهام بخش شاعران و اديبان گرديده است. برسي علت اصلي اين انتحار خالي از لطف نيست.
قبل از اسارت و رام شدن آتش بدست اجداد غارنشين بشر, تجربه’ آتش محدود به صاعقه, آتشفشان يا ساير پديده هاي نادر طبيعي مي شد. از آنجا كه عمر همه’ گونه’هاي حيوانات و گياهان بسيار فراتر از عصر آتش است, ساختار غريزي آنان, خصوصا گونه هاي ابتدايي تر مثل حشرات, تعريف ابتدايي و ساده اي از نور و روشنايي دارد. در قاموس حشرات, نور "روزنه ايست به هواي آزاد و برون رفتيست از دخمه اي تاريك". در اين تعريف منابع نور ساخت بشر منابعي گنگ و تعريف نشده اند. از ديد اينان شمع جعليست از آن روزنه’ اميد و فريبيست ناخواسته. در واقع فناي پروانه در آتش شمع از جنس فناي عاشقانه نيست, مرگي كور و دردناك است در راه زندگي. پروانه براي رهايي از ظلمت و رسيدن به روشنايي مي جنگد حال آنكه با هر حركت به مرگ و نيستي نزديكتر مي شود.
جالب آنكه حتي با اين تعبير جديد نيز بسياري از رابطه هاي عاشقانه قابل تفسيرند. آنگاه كه گوهر عشق به پاي نا اهل ريخته شود:
دريغ قطره اشكي كه غافل نشيند ............ به سقايي عشق باطل نشيند
دروغيست بر زبان آنكه گويد سخن .......... چو از دل برآيد بر دل نشيند
چو دل در كف بي وفايي نهادي ............. گرفتاري و غم به حاصل نشيند
ز گرداب هايل چو كس دركشد دل ......... سبك بار و بي غم به ساحل نشيند
"مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي ...... زبامي كه برخاست مشكل نشيند"
پيرتاك, 23/2/2003 شهر فرشتگان
 |
|