|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Saturday, August 09, 2003
دلداده
حال دلم واله و شيدا شده ...... مست و خرابِ رخ زيبا شده
رفت به چين خم ابروي تو ...... مردمك چشم كه رسوا شده
خنده’ تو زنگ دلم را زدود ....... حال چه بالنده و رعنا شده
سرمه چو كردي به دو چشم خمار ... وه كه جمالت چه فريبا شده
آتش عشقت به رخم شعله داد ...... شاد شد اين پير كه برنا شده
دل نه فقط تشنه’ ديدار توست ....... بهر لبت بي سر و بي پا شده
جمع رقيبان همه در حسرتند ........ اشك هم آنهاست كه دريا شده
گرچه برفتي و غمت باز گشت ...... عكس رخت هم نفس ما شده
پيرتاك, 28/9/2002 شهر فرشتگان
نمايشنامه در يك پرده:
صحنه: يك رستوران ايراني در شهر فرشتگان
نور: صحنه با لوستر روشن شده است.
موزيك: رامشگريِ گرمابه ايِ (خالطوري) شهر فرشتگان (ديم ديم ديريم, دام دام .....).
چندتا ميز كه دور هركدام چند نفر نشسته اند و دارند غذا مي خورند در صحنه وجود دارد. خانم ها آرايش غليظ دارند و بعضي از آنها موهايشان را Highlight كرده اند و بقيه بشدت Blond بنظر مي رسند. يك ميز بزرگ در جايي قرار دارد كه از در ورودي بخوبي ديده مي شود و يك آقاي شيك پوش پشت ميز ايستاده و به كساني كه از در وارد مي شوند لبخند مي زند. گارسن ها (waiter) اغلب مكزيكي هستند ولي اسم غذاهاي ايراني را بدون لهجه تلفظ مي كنند.
سه نفر وارد مي شوند. آقاي شيك پوش به دقت آنها را برانداز مي كند. او در اين كار آنقدر مهارت دارد كه حتي مي تواند مدل ماشيني كه مشتري ها سوار مي شوند را به راحتي از روي لباسشان حدس بزند. آخر ماشين بخش بزرگي از شخصيت مشتري را تشكيل مي دهد. به لبخندي كه بيننده را ياد كارهاي داوينچي مي اندارد با لهجه’ وطني مي پرسد: How many?
مشتري اول (الف) : A table for three please
مشتري دوم (ب) در حالي كه دهنش را به گوش الف نزديك مي كند: حالا غذاش خوبه؟
الف قيافه’ مطمئني به خودش مي گيرد و خيلي آرام مي گويد: اگه خوشت نيومد ظرفاي توي خونه رو من ميشورم.
در همين حال يك آقاي حدود 45 ساله بسيار شيك پوش با يك خانم حدود 28 ساله وارد مي شوند. خانم لباس شب كاملاً بازي پوشيده است و سعي مي كند ريتم موسيقي را در حركاتش حفظ كند. سه نفر اول همچنان منتظرند.
آقاي پشت ميز رو به ميهمانهاي جديد: سلام قربان, خيلي خوش امديد, دو نفر؟
ميهمان شيك پوش: آره عزيز, يه جاي دنج لطفاً.
آقاي پشت ميز در حالي كه دو تا Menu در دست دارد راه مي افتد و رو به آقاي شيك پوش: لطفاً تشريف بيارين.
الف رو به ب و نفر سوم (جيم): اين يارو چرا همچين كرد؟ ما كه زودتر اومده بوديم.
جيم كه تا به حال ساكت بوده رو به الف و ب: نديدي مگه يارو با چه Porsche ي اومد؟
ب: اولاً كه اين يارو اصلاً ماشين اونا رو نديد, دوماً, ماشين چه ربطي به نوبت داره.
الف: هيس, يارو داره ميآد.
آقاي پشت ميز در حالي كه سه تا Menu به دست الف ميدهد با همان لهجه’ وطني: The third table from left
هر سه به طرف ميزشان حركت مي كنند و پشت ميز مي نشينند.
صحبتهايي كه روي ميزهاي كناري جريان دارد نظرشان را جلب مي كند.
اولي: فري مي گفت كار دكتره حرف نداره, دماغشو كرده عين دماغ Madonna, نمي دوني چقدر عوض شده.
دومي: حالا حتماً فيس و چسش هم ده برابر شده, يكي نيست بهش بگه بابا دماغتو درست كردي, چشماي بابا قوريتو چيكار مي كني.
سومي: آره والا, ميمون هرچي زشت تر, بازيش بيشتر.
الف رو به ب و جيم: چي مي خورين بچه ها؟
ب: تو تا حالا قورمه سبزي اينجا رو امتحان كردي؟
الف: آره, مث خورش مامان كه نيست ولي مزه’ قورمه سبزي ميده.
جيم: من كوبيده مي خورم.
يك گارسن مكزيكي به ميز سوم نزديك مي شود. "Anything to drink?"
الف: Water for all please.
هر سه به هم نگاه مي كنند و آهسته سخن مي گويند.
آقاي شيك پوش ديگري در حالي كه كاغذ و قلم در دست دارد به ميز سوم نزديك مي شود.
آقاي شيك پوشِ قلم بدست در حالي كه يك لبخند از دور دست به عاريه گرفته: آماده هستين؟
اين جمله را در حالي ادا ميكند كه روي فعل " هستين" فشار بيشتري احساس شود.
الف: فسنجان لطفاً.
ب: قورمه سبزي لطفاً.
جيم: كوبيده لطفاً.
آقاي شيك پوش قلم بدست از ميز سوم دور مي شود.
گارسن مكزيكي سه ليوان آب روي ميز مي گذارد و مي رود.
ب: نمي دونم چرا تو ليوان من يه چيزاي اضافي هست.
الف: الآن درستش مي كنم.
الف در حالي كه دستش را بلند كرده و به آقاي شيك پوش قلم بدست اشاره مي كند.
آقاي شيك پوش قلم بدست با بي ميلي تمام به ميز سوم نزديك مي شود.
آقاي شيك پوش قلم بدست: بفرمائيد.
مجدداً روي اين كلمه فشار مي آورد.
الف: لطفاً اين ليوان را عوض كنيد.
آقاي شيك پوش قلم بدست: مگه چشه؟
الف: يه چيزي توشه.
آقاي شيك پوش قلم بدست: ببينم.
الف ليوان را به او نشان مي دهد. آقاي شيك پوش قلم بدست بدقت محتويات ليوان را نگاه مي كند.
آقاي شيك پوش قلم بدست: من كه چيزي نمي بينم.
الف: ببخشيد ولي اگه لطفاً دقت كنيد مي بينيد.
آقاي شيك پوش قلم بدست به الف نگاه مي كند, پس از يك مكث ليوان را با خود مي برد.
الف رو به ب: راستي اوضاع پروژت چطوره؟
جيم در حالي كه لبخند شيطنت آميزي بر لب دارد: منظورت كدوم پروژشه؟
ب رو به جيم: تو باز شوخيت گرفت؟
ب رو به الف: فعلاً كه مشغولم, تا ببينيم چطور پيش بره.
جيم در حالي كه دارد مي خندد: را به را تلفن ميزنه, ملومه كه داره پيش ميره.
ب سرش را تكان مي دهد و هر سه مي خندند.
آقاي پشت ميز در حالي كه لبهايش فرم طبيعي ندارند ميز سوم را زير نظر دارد.
ادامه دارد.
Thursday, August 07, 2003
دوست مهربان
دنياي زيبايي به نظر مي رسيد. نسبت به دنياي قبلي, حد اقل امكان حركت و جست و خيز داشت و ديگراني بودند كه مي شد با آنها بازي كرد. گرماي دلپذير و غذاي لذيذي كه به لطف مادر هميشه آماده بود. گذشت زمان براي هيچكس مفهوم خاصي نداشت. تا اينكه يك روز, اتفاق عجيبي افتاد. ناگهان يك در بزرگ باز شد و نور شديدي به داخل تابيد. موجودي كه با همه’ ما فرق داشت, با مهرباني و لبخند همه را به بيرون دعوت كرد. قديمي ترها گفته بودند زماني مي آيد كه بهار نام دارد و ما از اين مكان تنگ و تاريك خارج مي شويم. البته آنجا در نظرم خيلي هم تنگ و تاريك نبود. هواي تازه’ بهاري و جاي وسيع بازي و غذاي فراوان هديه هايي بودند كه آن موجود مهربان به همه’ ما ارزاني داشت. و ما تازه فهميديم دنيا بسيار بزرگتر از چيزيست كه تا آن موقع تصور مي كرديم. او همه’ برها را يكي يكي با مهرباني بغل مي كرد و پس از نوازش دوباره به گله مي سپرد. دستان مهربان و چهره’ خندانش دوست داشتني و آسماني بود. او همه’ ما را به دنياي جديدي وارد كرد كه پر از چيزهاي خوب بود, علفزارهاي وسيع, چشمه ساران زيبا و البته جست و خيز و بازي. يك بار كه در هنگام بازي سم پايم ضرب ديد, او بود كه با شتاب خودش را به بالينم رساند و بر زخمم مرحم گذاشت. هميشه مهربان بود و با حضور او احساس امنيت و آسايش مي كرديم. روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند و كار ما بازي و چرا بود و او همه’ احتياجات ما را با مهرباني بر آورده مي كرد و هيچ چيز از ما نمي خواست. بهترين و مهربان ترين موجود روي زمين نسيب ما شده بود. كم كم بزرگ و بزرگتر شديم و هر روز به مادرها يمان شباهت بيشتري پيدا كرديم و جالب اينكه او همچنان با مهرباني مراقب ما بود. به محض اينكه او را مي ديديم, من و بقيه’ برها به سمتش مي دويديم و برايش بع بع مي كرديم و او همه را نوازش مي كرد. هرچه به او مربوط مي شد براي ما آسايش و راحتي مي آورد.
امروز دوباره او را ديدم, مرا بغل كرد ولي دلم برايش سوخت, انگار من زيادي سنگين شده بودم و او حسابي به زحمت افتاد. ولي اينبار حتي بيشتر از دفعه هاي قبل خوشحال شد و حسابي خنديد. من هم از اينكه او راضي بود خوشحال شدم.
من امروز چه خوشبختم, دوست مهربان و عزيزم دوباره آمد و اينبار نيز مستقيم مرا نگاه مي كند. به سمتش ميروم, او با عطوفت هرچه تمامتر مرا نوازش مي كند و به جايي خارج از آغل مي برد. آنجا به من آب و غذا مي دهد. امروز بهترين روز زندگيم هست چون مورد توجه خاصش قرار گرفته ام. نمي دانم او با من چه كار دارد ولي مطمئنم هرچه هست خوشحالم خواهد كرد. با ريسماني پايم را مي بندد, اين بايد بازي مفرحي باشد كه او اختصاصاً براي من ترتيب داده است. من دراز كشيده ام و چهره’ شاد و مهربان او را تماشا مي كنم. او سخت به تكاپو افتاده و لابد مشغول مهيا كردن وسايل بازيست. حال به سمت من مي آيد و بدنم را به سمت خاصي مي گرداند, احتمالاً اين جز’ قواعد بازي محسوب مي شود. من چشم به چشمان او دوخته ام و او خيلي جدي وسيله’ براقي را كه در دست دارد به گلويم نزديك مي كند.
Wednesday, August 06, 2003
عرصه سياسي خصوصاً از نوع ايراني اش چنان جذبه اي ندارد تا آدمي قلمي را كه مي تواند از عشق و اميد بنويسد و نويد روشني و بهروزي بدهد, به زهر ناكامي و نا ملايمي بيالايد. اما دريغ و صد دريغ كه خواندن بعضي از اخبار, شعله’ خشمي در وجودم مي افروزد كه رسم صفا و مهرباني به يكباره در افق گم مي شود. شما را به خدا متن درخواست عفو نمايندگان رهبري در دانشگاه ها و جوابيه’ ايشان را با دقت مطالعه كنيد. اگر تمام وجودتان در آتش خشم نسوخت به نابالغي حقير تا’سف بخوريد. جمعي از دوستانمان را به جرم زنده بودن به بند كشيده اند با بي شرمانه ترين و غير انساني ترين روشها. اينك كه به حجم شكري كه خورده اند واقف گشته اند در نهايت تفرعن, ضمن تحقير ايشان به جرم آدم بودن و انديشيدن, آزادي خدادادشان را بصورت مشروط و محدود با قيود بسيار و شرايط خاص به آنها عطا كرده اند. گزندگي اين طنز آنجا آشكارتر مي شود كه پست ترين و حقير ترين ها به دليران و آزادگانِ در بند, نعمت رهايي مي بخشند. با چنين نمايشهاي حقيري هيچ پليدي پاك نشود و هيچ فرومايه اي عزيز نگردد. تحقير آزادگان از عزتشان نكاهد و ذلت حكام نپوشاند.
ضعف حافظه’ طاغوتِ وقت به حديست كه حتي رجزخوانيهاي آدمخوار تكريتي را كه همين ديروز به تحقير خلق, مزاج خوش مي داشت را نيز بياد ندارد. دوست چشم بادامي و رفيق معاملات ممنوعه اش نيز چون گياهان, از قوه’ آموختن محروم گشته و به همين زودي خاطره’ آنتخابات صد در صدي تكريتي گريزپا را از ياد برده و دو روز پيش دوباره با صد در صد آرا به رياست جمهوري كره’ شمالي انتخاب شد به اميد آنكه تاريخ شايد با او مهربانتر باشد. مي بينيد كه بيماري فراموشي حكام نه مختص ديار يار است و نه بليه’ زمان حال. نفس گرم خواجه’ شيراز را بنازم كه پليدي ستمكاران را نويد نابودي مي دهد.
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند ............. چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم ............. رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را .............. كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است ....... چو بر صحيفه’ هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود ........... كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه ........... كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود بدست آور ......... كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر ........... كه جر نكويي اهل كرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ ......... .كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
شب چه معجون غريبيست؟ گمانم بر اين است كه حواس آدمي شبانگاهان متفاوند از آنچه در روز مي نمايند. شب, زمانيست كه عقل آموخته بخوابد و پنداري احساس از بندي كه منطق بر پايش نهاده رها مي شود و در آسمان خيال جولان مي دهد. پرواز احساس است كه آدمي را به معراج عشق مي برد. غزل حافظ با نواي خوش شجريان در پرده’ ابوعطا زيبنده’ اين شب رو’يائيست:
"در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم, دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
......."
نمي دانم چرا ياد شعر آيدا در آينه’ شاملو افتادم:
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود
حكايت همچنان باقيست
انقلاب سفيد پاسخي بود كه در آن سالها, مقامات رژيم گذشته به نيازهاي روزافزون جامعه ايران به رفرم و تحولات ساختاري در حد تجربه, دانش تئوريك و اقتضائات يك حكومت پادشاهي ارائه دادند. حرف و حديث در چند و چون و طرح و اجراي مفاد اين رفرم كه از بالا به پائين اعمال شد بسيار است, اغلب فعالان حوزه هاي سياسي و اجتماعي در قبال اين فرايند مواضع موافق يا مخالف اتخاذ كردند. خلاصه اي از مجموعه قوانيني كه به انقلاب سفيد معروف شد همراه با چند نقد انقلابي كه غالباً همراه با تحقير و تخفيف بود در سالهاي اوليه انقلاب در كتب درسي منتشر مي شد. بخشي از اين مجموعه قوانين به امور مربوط به زنان مي پرداخت. اين انقلاب بيشتر تلاش داشت, به قول آن بانوي نماينده مجلس دوره’ پهلوي, سند رقيت زن ايراني را بدرد. مطالبي مبني بر حقوق مساوي زنان با مردان در بعضي حوزه هاي محدود اجتماعي كه با توجه به شرايط آنروز جامعه ايران بسيار مترقي مي نمود و زن ايراني را از پستوهاي اندروني به صحنه هاي پر تحرك فعاليتهاي اجتماعي پرتاب مي نمود. يكي از منتقدين با نفوذ انقلاب سفيد, رهبر فقيد جمهوري اسلامي بود كه علناً بر عليه آن موضع گرفت. حق را’ي, امكان تحصيل و كار براي زن ايراني نشانه هاي هراسناكي از تضعيف موقعيت سنتي مردان در پي داشت كه با تارهاي جادويي به امور مذهبي و مباني اعتفادي ربط داده مي شد و جمعيتي از مقلدين مذهبي را معترضانه به خيابان مي كشيد. اين رفورم مشتمل بود بر آزاديها و حقوقي كه لازمه’ زندگي در يك جامعه مدرن است و نهايتاً نيز كم و بيش به تصويب مجلس شوراي اسلامي رسيد. ديگر هيچ يك از مقامات مذهبي را روي آن نيست تا با حق راي زنان مخالفت كند يا خروج زن از منزل را عامل تزلزل بنياد خانواده بداند.
خبري كه در روزنامه كيهان در اعتراض به تصويب پيوستن ايران به كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان چاپ شده برايم جالب بود, خبر از اين قرار است:
"جمعي از حوزه هاي علميه خواهران، تشكل هاي غيردولتي، احزاب سياسي، انجمن هاي فرهنگي و استادان دانشگاهي زنان در نامه اي به آيات عظام، درباره الحاق به كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان كسب تكليف كردند.
به گزارش واحد مركزي خبر در اين نامه آمده است: در لايحه الحاق دولت جمهوري اسلامي ايران به كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان دو شرط به منظور الحاق به اين كنوانسيون تعيين شده است. يكي مغايرت نداشتن باموازين شرع مقدس اسلام و ديگري الزام نداشتن به رعايت مفاد بند يك ماده 29 كنوانسيون كه درخصوص حل وفصل اختلافات از طريق داوري و يا ارجاع به ديوان بين المللي دادگستري است.
اين نامه مي افزايد محور همه مفاد اين كنوانسيون تساوي حقوق زن ومرد و رفع هرگونه تبعيض در اين باره است و كلمه تبعيض هم به معناي تمايز، استثنا و تفاوت آمده است و در ضمن، در ماده دو كنوانسيون، دولت ملحق شده متعهد مي شود كه از طريق فسخ همه قوانين مغاير با تساوي و برابري حقوق زن و مرد، ضمانت اجراي كنوانسيون را به طور كامل فراهم كند، لذا با اين مصوبه، همه قوانين كشور در مورد نحوه اجراي مجازات، ثبوت جرم، كيفيت استيفاي قصاص، مراحل دادرسي، شهادت زن، ميزان ديه زن و مرد و مواردي از اين قبيل بايد تغيير يابد.
در اين نامه تصريح شده است از سوي ديگر، به موجب بند دو ماده 28، كشورها نمي توانند شروطي بگذارند كه با هدف و منظور كنوانسيون ناسازگار باشد.
امضاكنندگان اين نامه در پايان از آيات عظام درخواست كرده اند تا نظر خود را درباره اين مصوبه مجلس شوراي اسلامي اعلام كنند."
تنها اشتباهي كه در بستن اين ستون در روزنامه’ وزين كيهان رخ داده محل خبر مي باشد. احتمالاً در شماره’ فردا اين خبر اصلاح شده و به ستون اصليش يعني ستون طنز منتقل خواهد شد. تا فردا راهي نيست.
 |
|